سيد محمد باقر برقعى
42
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اكبرت جان دهد در كنارى * قاسمت مىكشد انتظارى اصغرت لالهء پر ز خون شد * شبنم ديدهام واژگون شد وه ! چه تيرى رود جستجويش * تا نوازش نمايد گلويش مرغ عشق بر لب شطّ نشسته * بيرق ذواليمينش شكسته ماندهام در سكوت زمانه * زورق غم رود تا كرانه در افق شبپره مىنشيند * تا كه شب لالهها را بچيند هر زمان اهرمن در كمين است * تا ابد رسم شب اينچنين است من كهام راوى سربداران * عاشقى مانده در سوگ ياران « خادم » لالهء كربلايم * نكتهها ريزد از هر نوايم لالهزار عاشقان اگر عاشقى ، راه صحرا بگير * نشانى ز ياران زهرا بگير كه زينب ستاده بر اين بارگاه * شقايق بروييده در قتلگاه حسينم ! مگر فصل گلها رسيد * كه از كربلايت نسيمى وزيد بهارى كه در نينوايت دميد * ز هر شاخه گل ، خون يارى چكيد به نزديك شطّ پس چرا همهمهست * مگر ذو اليمين بر سر علقمهست حسينم ! علمدار لشكر كجاست ؟ * به من گو وفادار كوثر كجاست ؟ علمدار آن سربداران چه شد ؟ * امير دلير سواران چه شد ؟ كه عبّاس رفته سوى آب عشق * كه در دجله افتاده مهتاب عشق رخ ماه او چون گل ياس بود * سپيدى عشق ، دست عبّاس بود در اين شطّ علىّ وارهء غم بود * يكى مرد و صد ابن ملجم بود سحر چشم نرگس بر اين بط فتاد * كه با تير عشق بر سر شطّ فتاد بيا اكبرم ! فصل گل چيدن است * بيا ذو الفقار ! وقت جنگيدن است نويدم دهد قاسم از كوى عشق * كه نيلوفرى مىدهد بوى عشق